شمارهٔ ۴۶
چیزی نشد معلوم من از صحبت فرزانههابر قلب رسوایی زدم زین پس من و دیوانهها
از بیم سیل اشک من نیک و بد روی زمینتا مردمان چشم خود بیرون شدند از خانهها
گر خود تهیدستم چه شد دستی ندارم بر فلکچشک و دل من پر بود گنج است در ویرانهها
از گفتگوی این و آن تا کی فرورفتن توانمردم ز غفلت تا به کی خواب آرد این افسانهها
ای ساقی روشندلان بازآ که اهل بزم راگردید قالبها تهی پر شد ز خون پیمانهها
مرغان این بستانسرا رام و اسیرند از ازلصیاد گو منت مکش از دامها و دانهها
ناخن به دلها میزنند از طرههای مهوشانشاید اگر صاحبدلان ممنون شوند از شانهها
بر گرد شمع عارضت ای قبله روحانیانخیل ملک پر میزنند از شوق چون پروانهها
قدسی ز بهر دوستی، هرکس تردد میکندمن هم پی پروانهای گردم در این کاشانهها