شمارهٔ ۴۰۴
ز بس که دشمن نظّاره پریشانمچو شمع گشته به یک جای جمع، مژگانم
نشد ز سیل سرشکم خراب، کوی بتانامین کشتی نوحم، اگرچه طوفانم
ز عشق، رابطهام نگسلد به مردن همگواه دعوی من بس، بقای پیمانم
شدم به دوختن چاکهای سینه، رضاکه هیچکس نبرد پی به داغ پنهانم
به غیر، وصل تو دیدن چنان بود دشوارکه ترک وصل نماید به غایت آسانم
فراخ روزی غم را ز تنگسال چه غم؟همیشه نعمت غم حاضرست بر خوانم
چو شعله در بدنم خون همیشه میرقصدز شوق آنکه کند غمزه تو قربانم
چنان گرفته دل همدمان ز صحبت منکه غنچه گشته، گل چیده، در گریبانم