شمارهٔ ۳۷۵
گمان مبر که ز روی تو دیده بردارمبه روی توست مرا دیده، تا نظر دارم
چو نقش پا به رهت دیده دوختم، ترسمکه بگذری تو، گر از راه دیده بردارم
مباد در دو جهان دستگیر، هیچکسمبجز تو در دو جهان گر کسی دگر دارم
خرید بیخودیام از جفای خودداریسرم چو نیست، چه پروای دردسر دارم
دگر به قتل که خنجر کشیدهای، که ز رشکهزار خنجر الماس در جگر دارم
فریب شعله چو پروانهام ز راه نبردکه آتشی چو محبت به زیر پر دارم
ز شش جهت چو رهم بسته است نومیدیندانم این همه غم، از چه رهگذر دارم