شمارهٔ ۳۳۲
آن بلبلم که ناله بهر قفس کشمگر غنچه بشکفد، قدم از باغ پس کشم
دست از ستم مدار، که از بیم خوی تودر روز حشر هم نتوانم نفس کشم
دنبال محمل تو خروشان فتادهامتا نالهای به روی صدای جرس کشم
تا خار راه هم نشوند اهل روزگاردامن چو شعله کاش بر این مشت خس کشم
مرغان باغ، شیفته ناله منندگر نالهای کشم همه در راه قفس کشم