گنج

شمارهٔ ۳۲۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ارمچوشمع۱۰ بیت
غیر آه و اشک حسرت نیست در بارم چو شمعتا به مغز استخوان شد گرم، بازارم چو شمع
تا کف پا گر درین محفل بسوزد پیکرمبر سر بالین نمی‌آید پرستارم چو شمع
مانده‌ام از خامی خود دور، ورنه دوست گفتهرکجا پروانه‌ای باشد، خریدارم چو شمع
اهل مجلس هرکه را بینی خریدار من استدر وفای شعله تا گرم است بازارم چو شمع
ز آتش سودا، درین محفل پی بیرون‌شدندست و پایی می‌زنم، اما گرفتارم چو شمع
محو یک نظاره بودم تا سراپا سوختمپای در خوابم چه دید از چشم بیدارم چو شمع
از خراباتم به مسجد گر بری، تاب نفسمی‌کند مسواک را روشن، شب تارم چو شمع
چون سمندر، سر ز آتشخانه بیرون کرده‌امشعله بر گردن، به جای سر، بود بارم چو شمع
اشک گرمم بس که دارد سعی در تعمیر منشعله را در خانه تن کرد معمارم چو شمع
محفلی را می‌کند افسرده، یک افسرده‌دلاشک گرمم هست باقی، تا نفس دارم چو شمع