گنج

شمارهٔ ۳۱۳

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ینخویش۱۱ بیت
سوزم همیشه از نفس آتشین خویشچون شمع ایستاده‌ام، اما به کین خویش
ظاهر شود ز درد سر اکسیر سازی‌امصندل کنم ز بس که طلا بر جبین خویش
از شوق دامنت همه تن دست گشته‌امچون شمع می‌کشم نفس از آستین خویش
شهرت به تازه‌ساختن داغ یافته‌امهرکس برای نام خراشد نگین خویش
روی ترا من از همه‌کس پیش دیده‌امامّیدوارم از نظر پیش‌بین خویش
از شرم آنکه کینه چرا پیشه کرده‌امافشانده‌ام گره چو عرق بر جبین خویش
با چرا به مهر نیاری شبی به روزشاید ز روزگار بگیریم کین خویش
ملک دلم خراب نگردد، که بی‌نزاعداغ تراش کشیده به زیر نگین خویش
گر آستین به دیده رسانم شب فراقدریای خون روان کنم از آستین خویش
تا برگزیده‌ایم ترا از جهانیانیک دم نبسته‌ایم لب از آفرین خویش
دین، دین دلبرم بود و کفر، کفر عشقهرگز نداشتم خبر از کفر و دین خویش