گنج

شمارهٔ ۳۰۷

دیدم به چشم آینه بسیار سوی خویشخالی نیافتم ز تو یک تار موی خویش
با خویش هم ز غیرت عشق تو دشمنمدر عاشقی نمی‌رود آبم به جوی خویش
خود را اگر به دوست نکردم غلط، چرادر پیرهن چو غنچه ببالم به بوی خویش؟
نازم به چشم خود، که چو دیدار واپسیندر یک نظر نهفته همه آرزوی خویش