شمارهٔ ۳۰۰
عشقم آتش زد به دل، در دیده مسکن کردمشآستین زد بر چراغم، خانه روشن کردمش
این زمان عطر ریاحین برنمیتابد به باغدل که ترتیب دماغ از درد گلخن کردمش
عاجزم در دست دل، کاین شعله عالمفروزسوحت تا نقش قدم، هرجا که مامن کردمش
زخم دل چون غنچه پنهان داشتم، خاکم به سرکز دل آوردم، چو گل آرایش تن کردمش
سوی باغم گو مخوان کس، کز سرشک لالهگونیک نفس هرجا نشستم، رشک گلشن کردمش
رسم طاعت، عشق بت از یاد قدسی برده بودبردم از مسجد سوی دیر و برهمن کردمش