شمارهٔ ۲۹۷
کی کنم هرگز شکایت سر ز جور یار خویششکوهها دارد دلم از طاقت بسیار خویش
بسته بودم در، شب وصلش به روی آفتابعاقبت چون چشم دشمن، کرد روزن کار خویش
عاریت از طره شمشاد نستانم گرهغنچه این گلشنم، خود عقدهام در کار خویش
در پی چشمت دلی دارم ز نرگس خستهترحال بیمارم بپرس از نرگس بیمار خویش
مصر، یوسف را ز خاطر برد سودای وطندید چون افزون ز کنعان گرمی بازار خویش