شمارهٔ ۲۹
در راه تا رود ز من آن نازنین جدادستش جدا عنان کشد و آستین جدا
چون بر نشان پای تو مالم رح نیازنتوان چو سایه کرد مرا از زمین جدا
از لذت خدنگ ستم عضوعضو منهریک کنند شست ترا آفرین جدا
هم عاشق وفایم و هم بنده جفادارم به سینه داغ جدا بر جبین جدا
من ترک عالمی ز برای تو کردهاماز من مشو برای دل آن و این جدا
قدسی ندید دولت وصلت به خواب هماز چون تویی فتاده کسی این چنین جدا