شمارهٔ ۲۶۹
ز عقدهها که فلک نذر کار من داردشکفتهام، که غم روزگار من دارد
شود چو محو تماشای یار، داغ شومکه حیرت آینه را در شمار من دارد
نیافت در چمنم سبزهای که زرد کندچه شکوهها که خزان از بهار من دارد
سفینه کرده فلک اختیار، پنداریخبر ز گریه بیاختیار من دارد
ز پشت آینه در سینهاش خلد مژگانکسی که آینه پیش نگار من دارد
جدا ز موی سیاهش، ز تیرگی روزمهزار طعنه به شبهای تار من دارد
چه مایه خون که ز دست حناست در جگرمکه روی بر کف پای نگار من دارد
به گرد خویش ز یاران کسی نمیبینمبه غیر غم که یمین و یسار من دارد
به کس نمیرسد این عقدهها که بر فلک استذخیرهایست که از بهر کار من دارد
به سوی کلبه تارم به ناز میآیدمگر صبا خبر از زلف یار من دارد؟
ز آشیان چو رهاندی، به دام هم مگذارکه عمرهاست قفس انتظار من دارد
طمع بریدهام از خشک و تر، ولی چه کنمبه سیل اشک که سر در کنار من دارد
قرار صبر به خود چون دهم، که بیصبریقرارها به دل بیقرار من دارد
ز نم چو آینه محروم باد چشم کسیکه طعنه بر مژه اشکبار من دارد
پس از هلاک، رساند به آب، خاک مراز الفتی که صبا با غبار من دارد
چو عندلیب ازان رو مرید گلزارمکه نرگسش نظر از چشم یار من دارد
همای حسن نیاورده سر ز بیضه برونز فیض عشق، هوای شکار من دارد
ازان ز گوهر معنی چکد زلال حیاتکه تکیه بر سخن آبدار من دارد
محیط فیض، گرههای گوهر معنیبه نذر خامه گوهر نگار من دارد
خدای را بگشا فصل گل در قفسمکه هر طرف چمنی انتظار من دارد
هزار بار مرا با وجود آنکه گداختهنوز عشق، سخن در عیار من دارد
مگر به سلسله عشق برخورم ز جنونوگرنه عقل چه پروای کار من دارد
جنون رسیده به جایی مرا، که چون مجنونهزار سنگ به کف، انتظار من دارد
به یاد گلشن کوی تو چشم خونبارمهزار خرمن گل در کنار من دارد
چه دیدههاست که دریای خشک لب ز جهانبه یمن دیده تر، بر کنار من دارد