گنج

شمارهٔ ۲۶۴

در آتشم از چهره برافروخته‌ای چندچون شعله ز هم سرکشی آموخته‌ای چند
روشن نشود بخت ز جمعیت داغشدر سینه دلم ساخته با سوخته‌ای چند
ریزند به سر خاک، پی صید ضعیفیچون دام به هم، چشم تهی دوخته‌ای چند
چون جلد کتابند، بغل کرده پر اجزایک حرف ز صد سطر نیاموخته‌ای چند
قدسی مکن از اهل زمان شکوه، چه داریچشم خوشی از ناخوشی آموخته‌ای چند؟