گنج

شمارهٔ ۲۵۹

دلم ز کعبه نه محمل نشسته می‌آیدبه دیر رفته و زنار بسته می‌آید
اگر به کوی تو تا حشر گوش اندازندصدای شیشه عهد شکسته می‌آید
نسیم باغ محبت مگر وزید، که بازبه دست دل، گل غم دسته‌دسته می‌آید
همای عشقم و پرواز گلشنی دارمکه مرغ سدره در او جسته‌جسته می‌آید
رقیب را نبود بهره‌ای ز زخم بتانکه تیر عشق به دلهای خسته می‌آید
ز درد هجر چنان دلشکسته‌ام قدسیکه نام دل به زبانم شکسته می‌آید