گنج

شمارهٔ ۲۵۱

تا پرده از رخت به کشیدن نمی‌رسدصبح نشاط ما به دمیدن نمی‌رسد
در باغ، دست باد خزان بس که شد درازدامان گل ز شاخ، به چیدن نمی‌رسد
غوغای ما بلند و ز کوتاه فطرتیتا بام آسمان به پریدن نمی‌رسد
شادم ز لاغری، که چو بسمل کند مراخونم ز خنجرش به چکیدن نمی‌رسد
ایمن بود ز چشم بداندیش، آن پریچشم بد از پی‌اش به پریدن نمی‌رسد
{بیاض}از گریه، کار دیده به دیدن نمی‌رسد
راضی به داده باش، که ملک قناعت استجایی که آبرو به چکیدن نمی‌رسد
تنگ است بس که عیش حریفان انجمنخون از لب قدح به مکیدن نمی‌رسد
شوق لباس کعبه چو عریان کند مراذوقی به ذوق راه بریدن نمی‌رسد
شیرین نمی‌شود لب امیدواری‌امشهد امید من به چشیدن نمی‌رسد
جز بیخودی نصیب ندارد سرشک منسیماب را به غیر تپیدن نمی‌رسد
اعضای من ز کار چنان شد، که پیش دوستانگشت حیرتم به گزیدن نمی‌رسد
از ناله‌ام که گوش جهانی ازان کرستدر حیرتم، که چون به شنیدن نمی‌رسد؟
قدسی چو غنچه تنگدلم، زانکه همچو گلجیبم ز پارگی به دریدن نمی‌رسد