شمارهٔ ۲۴۰
هنوز از نالهای صد شعله در جان میتوانم زدنوای عندلیبی در گلستان میتوانم زد
بهار گلشن خونیندلان چون بشکفد، من همسری چون غنچه بیرون از گریبان میتوانم زد
هنوزم سینه افسرده یک دوزخ شرر داردشبیخون دگر بر داغ حرمان میتوانم زد
هنوز از گریه چشم تر نشسته دامن مژگانز مژگان طعن لب خشکی به طوفان میتوانم زد
مکن ای باغبان عشق بیرونم ازین گلشنکه جوش شیونی با عندلیبان میتوانم زد
هنوز اندر میان تیرهبختان، از سر زلفیبه نام بخت خود، فال پریشان میتوانم زد
هنوز از حسرت زلفی میان بیسرانجامانبه آهی شعله در گبر و مسلمان میتوانم زد
کفن را در لحد از بس به خون دیده آلودمبه محشر خیمه پهلوی شهیدان میتوانم زد
مکن گو دیگری تحریک قتلم پیش او قدسیکه چون پروانه خود بر شعله دامان میتوانم زد