شمارهٔ ۲۳۸
عالمی بر خویش بالیدم چو از من یاد کردبندهام تا کرد، گویی بندهای آزاد کرد
صید ما را احتیاج زحمت صیاد نیستخون گرم از دل روان شد چون ز تیغش یاد کرد
رسم معموری همین در کوچه سیل است و بسعاقبت اشکم به کام این شهر را آباد کرد
حرف مرهم در میان آورد با زخمم طبیبنوک مژگان را خیال دشنه فولاد کرد
مدعی را بهرهای چون از هنرمندی نبودحرف عیب دیگران را جزو استعداد کرد
بر سر بیدادگر، بیداد آید عاقبتتیشه کی با بیستون کرد آنچه با فرهاد کرد
سوی مجنون، گر نه امشب ناقه ره گم کرده بودمحمل لیلی چرا بیش از جرس فریاد کرد
ناخنی از شانه در زلف تو بر داغش نخورددل به این امید، عمری تکیه بر شمشاد کرد
قدسی آن خشتی که من زادم ز مادر بر سرشعشق آن را برد هرجا، خانهای بنیاد کرد