گنج

شمارهٔ ۲۳۴

کی دواجو بود آن دل که ز دردش دم زدداغ بی‌دردی آنم که دم از مرهم زد
با خرد روز ازل بر سر سودا بودمعشق پیش آمد و سودای مرا برهم زد
محنت هجر تو داند که چه با جانها کردشعله عشق تو داند که چه در عالم زد
گوش کس باخبر از زمزمه شوق نبودعشقت آن روز که ناخن به دل آدم زد
ملک دنیا نبود منزل ارباب سرورهرکه افتاد درین کوچه، در ماتم زد
دست اکرام تو بود آنکه سحرگاه ازلخوان بیفکند و صلا بر همه عالم زد
عشق می‌گفت به گهواره دلم خوش طفلی‌ستکه در اول قدم، از پایه اعلا دم زد
با جنون بود مرا سلسله پرشوریعقل گم باد که این سلسله را بر هم زد
تا سر از جیب برآورد دلم چون قدسیدست در دامن آن طره خم در خم زد