شمارهٔ ۲۳۳
گر گشایم لب دمی، عالم پر افغان میشودگر کنم دور آستین از دیده، طوفان میشود
پنبه برخواهم گرفت از داغهای خویشتنمژده ده پروانه را کامشب چراغان میشود
تا مباد از پیش من بر هم خورد بازار ابرگریه کمتر میکنم روزی که باران میشود
تا به کام دل درم من هم گریبانی چو شمعتا به عطف دامن از چشمم گریبان میشود
چون زلیخا قدر یوسف را چه میداند کسیگر خریدار او نباشد مصر کنعان میشود
سیل اشکم خشت دیگر بر زمین افکند، ازانهر خراب، آباد و هر آباد، ویران میشود
صد دل آشفته قدسی میخورد بر یکدگرتا به امداد صبا، زلفی پریشان میشود