شمارهٔ ۲۱۲
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اغنماند۶ بیت
دگر به وسوسه توبهام دماغ نماندبپار باده که نوری درین چراغ نماند
بهار ناله ز منقار بلبلی نشکفتز باد تفرقه، گویی گلی به باغ نماند
گذشت وصل و به جز حسرتی به دل نگذاشتبه یادگارم ازان شعله غیر داغ نماند
نه ریخت ساقی وصلش، نه کس لبی تر کردبه حیرتم که چرا باده در ایاغ نماند
ز تاب آتش دل خون نمانده در دیدهفغان که جام مرا رشحه فراغ نماند
چو دل به دامن زلف تو دست زد قدسیچو پیک دیده، سراسیمه در سراغ نماند