شمارهٔ ۲۰
خوشم به درد مکن ای دوا عذاب رامکن مکن که عمارت کند خراب مرا
چه آتشی تو نمیدانم ای بهشتی رویکه ذوق گریه عشق تو کرد آب مرا
هجوم گریه نمیدانم اینقدر دانمکه جای بر سر آب است چون حباب مرا
ز شکوه ستمت مردم و همان خجلمبرون نبرد اجل هم از این حجاب مرا
عنان لطف کشیدی و پایمال نمودسبک عنانی صبر گران رکاب مرا
من از قضا به همین خوشدلم که چون قدسینبرد قسمت ازین در به هیچ باب مرا