شمارهٔ ۱۸۳
هر لحظهام بتان به غمی آشنا کنندترسم که رفتهرفته مرا بیوفا کنند
آنها که خار دیده و گلگل شکفتهاندگر ناوکی رسد ز تو دانی چهها کنند
کی با درازی شب هجران وفا کندآن عمر هم که وعده به روز جزا کنند
داد از شب فراق که آخر نمیشودصد روز محشرش گر از آخر جدا کنند
آیینه خواستی و ندانند عاشقانچون دیده را به حیله در آیینه جا کنند
گویا که قبله ابروی بت شد که زاهداندر هر نماز سجده شکری ادا کنند
در دامم اضطراب نه از بیم کشتن استترسم از آنکه صید زبون را رها کنند
تا نبود از شمار تماشاییان برونخوبان به چشم آینه هم توتیا کنند
نشنیدهاند اجر شهیدان تیغ عشقآنها که یاد چشمه آب بقا کنند
قومی که سر دریغ ز دشمن نداشتندبا دوستان مضایقه در جان کجا کنند
دست امید باز ندارم ز دامنتپیراهن حیات مرا گر قبا کنند
داغم ازین زیان که چرا اهل کاروانیوسف برند جانب مصر و رها کنند
شاید ز عیبجویی بیگانه وا رهمکاش اندکی به عیب خودم آشنا کنند
قدسی مریض عشق کجا و شفا کجاراضی مشو که درد دلت را دوا کنند