شمارهٔ ۱۷۹
هرگزم دیده چنین مایل دیدار نبودشوق تا بود، به این گرمی بازار نبود
بود بسیارم ازین پیش ضرورت، اماهرگزم عشق چو این مرتبه در کار نبود
برو ای عقل و مشو مانع رسوایی منعشق کی بود که افسانه بازار نبود؟
عشقم آورد درین دایره روزی که هنوزبر زبانها سخن از نقطه و پرگار نبود
شوقم آن روز کهن بود که در کعبه و دیرهیچکس را خبر از سبحه و زنار نبود
از ازل گرد هوس بر دل قدسی ننشستهرگز این آینه سیلیخور زنگار نبود