شمارهٔ ۱۷۱
نشاط ما اسیران از دل اندوهگین باشدنمیبندیم لب از خنده، تا خاطر غمین باشد
به خون چون خودی آن غمزه را آلوده نپسندمبه قاصد جان دهم، گر مژده قتلم یقین باشد
پرست از گریه پنهان دلم، کو دامن صحرا؟مرا تا چند سامان جگر در آستین باشد؟
دلم را گرچه خون کردی، خدنگت را نشان گشتمکه پیکانش درون سینه دل را جانشین باشد
چه حاصل زین که دامن از اسیران در نمیچینیاسیری را که بند دست، چین آستین باشد
به صد حسرت چو میرم بر سر راهش، مشوییدمکه گرد انتظارم تا قیامت بر جبین باشد
مدارا گر کند با خصم کلکم، گو مشو ایمنزبان شمع اگر چرب است، اما آتشین باشد
مکش گو آسمان زحمت پی بهبود احوالمچه سود از تربیت آن را که بخت بد قرین باشد
به عشق از ناسپاسیهای دل بر خویش میلرزمکه گر چون غنچه خون گردد، همان اندوهگین باشد
به فکر عافیت اوقات خود ضایع مکن قدسیچو صیادی که بهر صید لاغر در کمین باشد