شمارهٔ ۱۳۵
از ضعف، نالهام به سراغ اثر نرفتبیمار ماندم و به مسیحا خبر نرفت
اشکم ز باد دستی مژگان به خاک ریختکس را چو من ز رشته ستم بر گهر نرفت
داغم ز ناتوانی فریاد خویشتنکز بس ضعیف بود ز یاد اثر نرفت
هرگز نرفت قاصد اشک من از پیاشکز رشک، دیده چند قدم پیشتر نرفت
باشد حرام، بی طلب درد، زندگیآن رگ، بریده به، که پی نیشتر نرفت
ناصح نبست لب ز ملامت به کشتنمدر راه عشق رفت سر و دردسر نرفت
بر وی ز هر طرف نظری باز شد به عیبآن را که چشم جانب عیب از هنر نرفت
تا مغز استخوان، دم نظّارهام چو شمعجز وی ز تن نرفت که نور بصر نرفت
بر حال دل چگونه بگریم که در دلمیک قطره خون نماند که از چشم تر نرفت
از دیده موج اشک به صد خون دل گذشتطوفان هم از سفینه ما بیخطر نرفت
رسوای خلق کرد مرا اشک پردهدرنگریستم دمی، که به عالم خبر نرفت
پیغام ما ز هند به ایران که میبرد؟صد نامهآور آمد و یک نامه بر نرفت
گردون به صد شکست تن از من رضا نشدبر شیشه هم ز سنگ، جفا اینقدر نرفت
باریک اگر شوی به سخن بهترک بودهرگز کسی چو رشته به مغز گهر نرفت
مگذار گو میان شهیدان عشق پااول قدم کسی که به خون تا کمر نرفت
داغم که وقت رفتن شبگیر، سوی باغبلبل چرا به غارت باد سحر نرفت