گنج

شمارهٔ ۱۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اهخویشرا۶ بیت
تا ز رویش گلستان کردم نگاه خویش راخود زدم آتش به دست خود گیاه خویش را
شکوه‌ای در دل گذشت از هجر او تیغم سزاستهیچ‌کس چون خود نمی‌داند گناه خویش را
همچو خواب‌آلوده از کاروان افتاده دوردر تماشایش نظر گم کرده راه خویش را
می‌شود معلوم سوز سینه از دود جگرهمچو مشک آورده‌ام با خود گواه خویش را
گفتم از سوز درون رمزی و دل‌ها شد کبابوای اگر می‌دادم از دل رخصت آه خویش را
نیست قدسی شام تنهایی جز او کس بر سرمچون ندارم عزت بخت سیاه خویش را؟