شمارهٔ ۱
زود به کردم من بیصبر داغ خویش رااول شب میکشد مفلس چراغ خویش را
گر نباشد زخم شمشیرم حمایل گو مباشهیکل تن کردهام چون لاله داغ خویش را
میگساران دیگر و خونابهنوشان دیگرندبر حریفان زان نپیمایم ایاغ خویش را
حیرتی دارم که در فصل چنین دهقان وصلبر تماشایی چرا در بسته باغ خویش را
خشک شد مغزم ز سودا غمزه ساقی کجاستتا زخون خویش تر سازم دماغ خویش را