گنج

شمارهٔ ۹۴

به جانم کارگر شد زهر و ساقی راست تریاقیبه تلخی جان شیرین می‌سپارم رحمی ای ساقی
ز راه شوخی آلوده به شکّرخنده دشنامیعلاج درد ما کردی به زهر آلوده تریاقی
طبیبان را بسوزد دل چو بیماری سپارد جانطبیبی عامداً ساع به قتلی بل و احراقی
شرار آه جانم سوختی تا بودمت عاشقفلما صرت مشتاقا جری دمغی لاعراقی
ز درد اشتیاقم بر لب آمد جان و می‌ترسمنماند فرصتم چندان که گویم شرح مشتاقی
ز دیوان ازل رزقم اگر پیمود می‌آمدغلط باشد به حق آموختن آیین رزاقی
نیارد صفحه طاقت تا نویسم شرح هجران رامگر از پاره‌های دل فراهم گردد اوراقی