شمارهٔ ۹۱
نباشم راحت از دستت چه در خواب و چه بیداریبه هرجا رو کنم آنجا تو دست سلطنت داری
سراپای وجود خود بسی در سال و مه گشتمبه غیر از تو به ملک دل ندیدم هیچ دیّاری
به چشم دل چه من دیدم دل موری عیان دیدمسلیمانی در او اندر به کار مملکت داری
ز اشراقات انوار جمالش محو و هم هیچمبمانند سراجی کش بر خورشید بگذاری
دلی باقی بود یارب که زلف آن مه نخشبنگیرد بند و زنجیرش به صد نیرنگ و طراری
مکن از می پرستی مَنعم ای زاهد که درعالمفکنده نرگس مست نگارم طرز هشیاری
چو روی خود در آئینه ببیند آن جفا گسترغبار از سوز دل گردید هم چون ابر آزاری