شمارهٔ ۸۸
خیال توبه کردم دی ز مستیولی از توبه نِی از می پرستی
بیا ساقی بده می تا بشویمز لوح خودپرستی نقش هستی
مرا درسی که استاد ازل گفتحدیث عشق بود و رمز مستی
تو پنداری که زالی باکلافیبه عمداً نرخ یوسف می شکستی
چو شاه عشق باج از ملک دل خاستنمی بخشد به عذر تنگدستی
تو صاحب نعمتی ساقی ببخشایبه مخموری که دارد تنگدستی