شمارهٔ ۸۲
ای سلسله زلفت سرمایۀ رسواییباز آی که رسوا کرد ما را دل شیدایی
بی سلسلۀ زلفت دانی که چها کردستتاریک شب هجران با این سر سودایی
ای سرو سهی قامت وقت است که از بستانبخرامی و بنمایی بر سرو دلارایی
با کوکب بخت خود تا روز همی جنگمبی مِهر رخت هر شب در گوشۀ تنهایی
بر طلعت خویش از زلف گر پرده همی پوشیباید که بپوشی چشم از چشم تماشایی
رخسارۀ رنگینت خونخواره نمی خواهدخون دل ما تا چند از دیده بپالایی
هرگز دل مجنونم آرام نمیگیردتا از خَم زلفینت یک سلسله نگشایی