شمارهٔ ۷۴
هان ای مُغَنّی صبح شد برخیز و چنگی ساز کنناخن براندامش بزن وز خواب چشمش باز کن
برخاست مرغ صبح خوان برداشت نوبت را فغاناز خواب مستی خیز هان برگ صبوحی ساز کن
ساقی بهنگام صبوح آن جام راحت بخش راپیش آر از دوران نوح، انجام را آغاز کن
همچون مسیحا رخت خود بر گردۀ گردون بنهوین زنگ پر آهنگ را از گردن خر باز کن
شام فراق ار پیش شد صبح وصال آمد زپِیبرخیز و ساز راز دل با آن بت طنّاز کن
با خرقۀ زهد و ورع زنّار نتوان داشتنیا سُبحه از کف باز نِه یا رشته ای ابراز کن
تا چند سازی در جهان با خار و خاشاک آشیانای مرغ لاهوتی مکان بر اوج خود پرواز کن