شمارهٔ ۶۸
ساقیا می ده که تا ما عاقلیمدر فنون عشقبازی جاهلیم
بسکه غافل خفته وقت کشت و کارگاه محصول است و ما بیحاصلیم
لذت هستی به مستی حاصل استما به کلی زین دو معنی غافلیم
بر امید زخم دیگر زنده ایمورنه از زخم نخستین بسملیم
سرو باغ خلد بودیم و کنونبر لب جوی جهان پا در گلیم
طلعت جانان ز جان محجوب نیستما میان جان و جانان حایلیم
از بلا غافل نشیند تنگ دلما گروه عاشقان دریا دلیم
موج طوفان بلا از سر گذشتما چنان فارغ که اندر ساحلیم
بار بگشودند همراهان و ماهم در اول گام و اول منزلیم
مهر رخشانیم لیکن چون خلیلرو به ما آرد غبارا آفلیم