گنج

شمارهٔ ۶۲

ساقیا خیز که من نیز بر آن برخیزمکه به جامی ز سر جان و جهان برخیزم
خرم آنروز که دیوانه‌وش اندر طلبتبا دو صد سلسله از اشک روان برخیزم
اگرم باد صبا بوی تو آرد به مشامشمع‌سان رقص کنان از سر جان برخیزم
وه که سودای تو نگذاشت به بازار جهانفارغم تا ز سر سود و زیان برخیزم
ساقیا گر قدحی خمر پیاپی بدهیمن به غمازی اسرار نهان برخیزم
گر به پیری روم از عشق تو در خاک چه باکباز با عشق تو از خاک جوان برخیزم
کاش سیلاب سرشکم نفسی ننشیندبلکه یکباره غبارا ز میان برخیزم