گنج

شمارهٔ ۵

برآن سرم که چو گُل برکشد زچهره نقابقلندرانه کنم خرقه رهن بادۀ ناب
بیار کشتی مِی ساقیا که در یَم عشقتو ناخدایی و من اوفتاده در گرداب
نه هیچ منزل آسایش است دامن خاکنه هیچ قابل آرایش است چهرۀ آب
چگونه تشنه نمیرم که هرچه می نگرمجهان و هرچه در او هست نیست غیر سراب
مرا زبادۀ عشق تو جرعه ای کافیستچرا که خانۀ موری به شبنمی است خراب
دمی نشد که ز غم خاطرم بیاسایدمگر به بوی مِی لعل فام و بانگ رباب
بر آتش غم جانان دل کبابم سوختهنوز میچکد از دیده بر رُخم خوناب
اگر قلم به کف عشق تند خوست مترسکه خط محو کشد خلق را بروز حساب
چنان به گریه درآیم که از تلاطم اشکبه یکدگر شکند کاسۀ سرم چو حباب
غبار خیمه ز کوی تو چون تواند کندکه بسته موی تو بر گردنش هزار طناب