گنج

شمارهٔ ۴

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: امرا۸ بیت
امشب خروس از نیمه شب بگرفته راه بام راباید سحر خون ریختن این مرغ بی هنگام را
ساقی خرابم کن ز مِی تا رو به آبادی نهمکاین است پایان طلب، رندان درد آشام را
زین درد عشق اندوختن آتش بجان افروختنیکباره خواهم سوختن هم پخته را هم خام را
ساقی ز خُمّ نیستی رطل گران سنگم بدهتا خورد در هم بشکنم هم شیشه را هم جام را
ساقی گذشت آن کز مِیَم، ساغر نمیدیدی تهیباید بمی دادن سپس هم شیشه را هم جام را
چندانکه میجویی مبین چندانکه میدانی مجویا خویشتن را در جهان یا در جهان آرام را
کاش آسمان برهم زند اوراق صبح و شام خودوز صفحه بیرون افکند نام من گمنام را
زان می که خوردم در ازل مستم غبارا تا ابدپس کی توانم فهم کرد آغاز یا انجام را