شمارهٔ ۳۱
ما سمندر زادگان را شکوه از آتش نباشدکِی ز آتش میگریزد هرکه در وی غش نباشد
گر کنند ایمن زهجرانم غم از نیران ندارمبیمم از آن است ورنه باکم از آتش نباشد
بی غشم کن ساقیا از مِی که بسیار آزمودمدفع غم را داروئی چون بادۀ بی غش نباشد
کی در او خاصیت آتش بود یا ذوق مستیباده گر همرنگ با آن لعل آتش وش نباشد
سرو بستان پیش سرو قامت آن ماه پیکرگر خرام کبک دارد همچنان دلکش نباشد
می توانم گویی از میدان غبارا در ربودنتوسن بخت ز پای افتاده گر سرکش نباشد