شمارهٔ ۲۹
گر گنج غمت در دل دیوانه نمیشدویرانه مقام من دیوانه نمیشد
شه کاش خراج از ده ویرانه نمیخاستیا ملک دلم کاش که ویرانه نمیشد
دانی ز چه عاشق به ره فقر و فنا رفتسودای جهان با غم جانانه نمیشد
دل کاش به بیگانه وفاهای تو میدیدتا یکسره از غیر تو بیگانه نمیشد
گر در دل شمع آتشی از عشق نمیبودآگاه ز سوز دل پروانه نمیشد
فریاد رسم شد شب هجران تو فریادمیمردم اگر ناله مستانه نمیشد
امید خلاص از خَم زلفین توام بوددر دام اگر آن خال سیه دانه نمیشد
بر لشکر غم خانۀ دل تنگ نگشتیگر خیل خیال تو در این خانه نمیشد
روشن نشدی شمع دل از هیچ چراغمگر پرتوی از روزن میخانه نمیشد
ساقی به یکی جرعه ز غم کرد خلاصمزنهار گر این فکر حکیمانه نمیشد
بر عقل غبار ار نزدی آتش عشقتدر شهر به دیوانگی افسانه نمیشد