گنج

شمارهٔ ۱۰۱

سفالین خُمُّ و در وی لعلگون میکبدر فی الدجی والشّمس فی فِی
زجاجی جام بین کز عهد جمشیدگذر ننموده سنگ فتنه بر وی
نشاید فرق کرد از غایت لطفکه می در جام یا جام است در می
در او نشکسته دور چرخ گردونحبابی را که آورد از جَم و کِی
بیابانی است در پیشم خطرناککه در وی خنگ گردون افکند پی
نیاسایم در او هر چند بر منسر آید روزگار بهمن و دی
وگر صد باره عمر من سر آیددگر ره نفخۀ عشقم کند حی
از آن گم کرده پی دارم سراغیکه هی بر اسب همت میزنم هی
جهان خالی ز مجنون است ورنهز لیلی نیست خالی هرگز این حی
همه گوشم که خواند مطرب غیببه راه راستم با نالۀ نی
بیا ساقی بیا تا دست شوئیمدرین سرچشمه من از جان ، تو از می
غبارا از میان برخیز و برخیزکه با خود می نشاید بود و با وی