گنج

شمارهٔ ۱۰۰

به دریا خویش را تا لا نبینیبه دامان لولوء لالا نبینی
نهان در سینه چند ای گوهر دلصدف تا نشکنی دریا نبینی
اگر مجنون شدی چندانکه پوئیبه جز لیلی در این صحرا نبینی
بسوی ما نکو بنگر که دیگرنشانی در جهان از ما نبینی
چه آمد بر سر از عشقم که در ویسر موئی بجز سودا نبینی
دلا دیوانگی کن ور نه زنجیراز آن زلف سیه بر پا نبینی
اگر پروانه سان پرها نسوزیجمال شمع بی پروا نبینی
نشان از آن کمر وقتی بیابیکه خود را در میان پیدا نبینی
بیا ساقی که بی آن چشم مخمورمرا جز اشک در مینا نبینی
غبارا چشم بینائی بدست آرکه در لالا به جز الّا نبینی