گنج

شمارهٔ ۱۰

ساقی بیار باده که دوشم خیال دوستبر گوش جان رساند نوید وصال دوست
پرداختم سراچۀ دل از خیال غیرتا با فراغ بال درآید خیال دوست
چون گوی اگر اشارۀ چوگان کند سرمپیش از بدن رود زپی اتصال دوست
جان میدهم چو شمع سحرگه گر آوردپروانه وصال بَرید شِمال دوست
ساقی بیار مِی که به من پیر می فروشدر جام باده داد نشان جمال دوست
دایم دهد نوید وصالم ولی چه سودباور نمیکند دل عاشق محال دوست
صد گونه دام در ره ما می نهاد چرختا مرغ دل نبود گرفتار خال دوست
دیگر چه غم ز لشگر خونخوار دشمنمچون گشت مُلک هستی من پایمال دوست
ای دل مبُر امید که هم رحمت آوردبیند به کام دشمن اگر دوست حال دوست
مشتی گدا به نقد وصالش طمع کنندگر پرده‌ی جمال نباشد جلال دوست
برخیز ازین میانه غبارا که مشکل استبا خاکیان راه نشین اتّصال دوست