گنج

شمارهٔ ۹۰ - در غزل است

۹ بیت
تا کرده ام ای دوست به عشق تو تولاشد رنج و بلای دلم آن قامت و بالا
شایند تو را جان و روان بنده و چاکرزیبند تو را حور و پری خادم و مولا
با طلعت میگونی و با دولت میمونبا صورت حورائی و با دیده شهلا
حقا که چو جان دارمت و بلکه به از جانهست از دل «من» آگه الله تعالی
جانا بنه این خوی بد از سر که پس آنگهیک باره تبرا شود آن جمله تولا
در هیچ مرادی ز تو آری نشنیدیمآخر نعمی بایدمان تا کی ازاین لا
ما را ز تو جان و دل و سیم و زر و کالاهر چند نباشد به همه وقت دریغا
با جور و جفاکردن تو فایده ای نیستچندان که همی گویمت البته و اصلا
تاروز قیامت ز مقالات قوامیگویند غزلهای تو دربزم اجلا