شمارهٔ ۸۹ - در غزل است
هر کو چو تو دلستان نداردخورشید شکر فشان ندارد
از دست غم عشق تو جاناآن جان ببرد که جان ندارد
مشکی که ز شب پدید گرددجز زلف تو ترجمان ندارد
مرغی که ز آفتاب زایدجز حسن تو آشیان ندارد
خورشید چو روی تو از آن نیستکز زلف تو سایه بان ندارد
دادی به غلامی تو اقرارمسکین چه کند زبان ندارد
هر چند چو سیمرغ وصالتنامیست که خود نشان ندارد
یک کنج نماندست که درویصد بنده به رایگان ندارد
بستان رخت بر چمن لهوجز عارضت ارغوان ندارد
باران غمم ز بام اندوهالا مژه ناودان ندارد
در عشقم گوشمال دادیشاید، که ادب زیان ندارد
کم دار قوام سیم باریدانی که قوامی آن ندارد