گنج

شمارهٔ ۸۳ - در غزل است

۷ بیت
دلبر من کودکست ناز نداند همیروز مراتیره کرد راز نداند همی
درد دل ریش من گر نشناسد سزدرنج دل «آزورادباز»؟ نداند همی
راست بعینه بتم ؛ به طبع چون آتش استداند سوزندگی ؛ ساز نداند همی
قدر دلم وصل او؛ داند نه هجر اوقیمت زر چون محک گاز نداند همی
چشم ستمکار او؛ چون لب او کی بودرفتن خوش همچو کبک، باز نداند همی
کی چو قوامی رهم؛ تا به قیامت ز عشقکم دل مسکین ز رنج، ناز نداند همی
پای من از جای شد؛ در غم آن بت که اودست چپ از دست راست؛ باز نداند همی