شمارهٔ ۴۹ - در غزل است
صنما با تو در غم و شادیبنده بودم نجستم آزادی
وصل پیش آر و داد کن با منبنه از سر فراق و بیدادی
نرمی از من مخوه که نه موممدل مکن سخت اگر نه پولادی
چون در آوردیم به جور از پایبه چه از دست من به فریادی
تو به راحت دری و من در رنجمن بانده درم تو در شادی
ورت گویم چنین مکن گوئیرو که شیرین منم تو فرهادی
غم تو از کجا و من ز کجابه من ای جان چگونه افتادی
پس تو شاگرد کیستی آخرکه به دل بردن اندر استادی
استد و داد تو چنین باشدکه دلم بستدی و غم دادی
در نشست تو نیست هیچ ادببا قوامی مگر در افتادی