گنج

شمارهٔ ۴۷ - در مدح بهار و وصف نگار خود گوید

۸ بیت
به بستان شو که شاخ از باد خلعت‌ها همی‌ پوشدتقاضا کن که هر گلبن همی با حور می‌کوشد
نه چشم است آنکه بر صحرا جنان باغ کم بیندنه گوش است آنکه در بستان سماع مرغ ننیوشد
کنون عابد کند مسیتی و جان و مال دربازدکنون زاهد کند خرد سِیْکی و هر چه‌ش هست بفروشد
ز گلبن بلبل اندر شوق وقتی خوش همی‌ داردز دلبر بی‌دل اندر عشق جامِ می همی‌ نوشد
جهان از تف و نم جوشد مرا بی‌تف و نم بنگرکه چون از هیزم و سودام دیگ عشق می‌جوشد
نیارم برد بر صحرا نگارم را کز آن ترسمکه رویش باد بخراشد دلم در سینه بخروشد
به باغش هم نشاید برد کان زیبای رعناسرکلاه شاخ برگیرد قبای مرغ درپوشد
قوام عشق این دلبر مسلم شد قوامی راکه دارد مهر آن آهو که شیر از شیر نر دوشد