گنج

شمارهٔ ۴۳ - در تغزل است

۱۰ بیت
ای دل تو را است عشرت و عیش همه جهاندیگر مگرد گرد در عشق هان و هان
عشق آتشی بزرگ بود و محنتی شگرفصلحی همه خصومت و سودی همه زیان
ای مهر تو نبشته مرا بر کنار دلوز عشق جای کرده تو را در میان جان
چون شرط کرده ای که نگوئی مرا سخنعهدی بکن که بازنگیری ز من زبان
ور ز آنکه خود بتابی بر من چو آفتابکاری بود نگارا آن تا به آسمان
با زلف؛ نیکوئی عجب آید ز روی توبا زاغ کی بود گل سوری به بوستان
زلف تو را طرب ز لب تست و روی منبنگر که چون بودمی و زنگی و زعفران
گفتی قوامیا تو چرا بوسه خواستیچون با منت سخن نرود جز به ترجمان
گفتم برآزمایم باشد که بشنویآن سنگ رایگان و گنجشک رایگان
ترسم ز دست عشق تو فریادها کنمروزی ز پیش نایب ملک خدایگان