شمارهٔ ۲ - در مدح ابوالحسن علی لشگری
باد نوروزی زمین را جامه از دیبا کندتارش از یاقوت سازد پودش از مینا کند
گلستان را چون یکی بیجاده گون پیدا کندمرغ دستان سازد ابر شاخ گل شیدا کند
ابر آزاری ز دریا روی در صحرا کندباد نیسانی ز صحرا روی در دریا کند
آن دهان لاله ها پر لؤلؤ لالا کندوین کنار سبزه ها پر عنبر سارا کند
چون سحرگه بلبل اندر گلستان آوا کندمردم نابوده عاشق عاشقی پیدا کند
بوستان پیروزه گون شد شاخ گل بیجاده رنگباده برد از گل شمیم و گل گرفت از باده رنگ
ابر زنگاری بهامون رنگ بردارد همیباغ و بستان لعبتان خوش ببردارد همی
بر درختان صورت جوزا پدید آرد همیهرکه بیند بوستان را چرخ پندارد همی
باد بر گل بار مشک تبتی آرد همیکوه و صحرا را گوزن و رنگ بسپارد همی
قمری خوش بانگ بانگ از چرخ بگذارد همیبانک او هرکس ببانک رود انگارد همی
عاشقان را دل بدست عشق بسپارد همیتیر ناز از جوشن جان یار بگذارد همی
عشق مرد افزون شود چون بشنود نام بهارنیست مردم هر که عاشق نیست هنگام بهار
خیل سرما رفت و خیل نوبهاران آمده استقمری نالنده بر شاخ چناران آمده است
روزگار عاشقان و باده خواران آمده استابر نالان گشته همچون سوگواران آمده است
گوهر از دریا همه بر میوه داران آمده استابر بر صحرا و بستان ژاله باران آمده است
باد هر سوئی روان چون بی قراران آمده استتا بنفشه زلف و لاله رخ نگاران آمده است
تا نهفته لاله گرد جویباران آمده استگوئی از یاقوت گرد جوی باران آمده است
عاشقی کردن کنون و باده خوردن خوش بودخاصه آن کس را که ساقی لعبت دلکش بود
خوش بود می خوردن اندر گلستان هنگام گلتازه گردد جان من از باده و از نام گل
جام می پر کن که گیتی کرد پر می جام گلداد می بستان به آغاز گل و انجام گل
نیکتر باشد کشیدن می بشادی نام گلمی نکو باشد بشادی نام گل هنگام گل
آورد باد سحر در بوستان پیغام گلابر آراید بمروارید جام اندام گل
ای خوش آنکس کو غنیمت بشمرد ایام گلعندلیب آسا شود مست و خراب از جام گل
نرگس اکنون سوی گل پیغام نسرین آورددست نسرینش سوی گل جام زرین آورد
گلستان از لعبتان نغز چو خر خیر گشتبوستان و گلستان چون بربر و کشمیر گشت
لاله و گل باز برنا گشت و سبزه پیر گشتسبزه را باران چنان چون کودکان را شیر گشت
شاخ و برگ بید چون پیروزه گون زنجیر گشتغنچه ها بر شاخ چون پیکانها بر تیر گشت
گرچه گل را اندکی در آمدن تأخیر گشتآمد و از وی گلستان غیرت خر خیر گشت
بوستان از بانک مرغان پر خروش زیر گشتگلستان از زر و گوهر چون سریر میر گشت
قبله شدادیان پیرایه بهرامیانآن بگردون بر رسانده پایه شدادیان
بوالحسن کاندر جهان کس نیست بی احسان اومردی و رادیست سال و ماه رسم و سان او
چون بمیدان نیزه بردارند سالاران اوچون به ایوان باده بگسارند دلداران او
کافر از دوزخ نیارد یاد با میدان اومؤمن از جنت نیارد یاد با ایوان او
اول محنت بود برگشتن از فرمان اوآخر نعمت بود بگسستن از پیمان او
باد جای جان بدخواهان سر پیکان اوباد مرجان هزاران کس فدای جان او
از نجوم اندر سعادت مشتری را یار نیستوز ملوک اندر شجاعت لشگری را یار نیست
تا جهان باشد نباشد جز بکام لشگریآسمان باید که باشد خاک گام لشگری
چون به بیند قیصر رومی حسام لشگریتازید روزی نتابد سر ز کام لشگری
ور ز هیبت بشنود خاقان پیام لشگریسکه و منبر بیاراید بنام لشگری
فیلسوفان عاجز آیند از کلام لشگریصد سلامت باشد اندر یک سلام لشگری
قبله شاهان نباشد جز مقام لشگریوای آنکو سر برون آرد ز دام لشگری
ای پناه مهتران ای پیشگاه خسروانچون تو هرگز نیست دیده تاج و گاه خسروان
خسرو توران و سالار همه ایران توئیخسرو برنا که دارد دانش پیران توئی
زینت شاهان توئی پیرایه میران توئیفخر این دوران توئی تاریخ این میران توئی
گاه شمشیر اژدهائی پیر شمشیران توئیگاه تدبیر آفتابی پیر تدبیران توئی
آنکه بستاند بمردی ملکت ایران توئیوان کز او آباد گردد عالم ویران توئی
با تن پیلان توئی با زهره شیران توئیاز جهانداران سری شاه جهان گیران توئی
تا که بگرفتی جهانی را بیک پیکار توتا جهان باشد بگویند آنچه کردی کار تو
فاش گشت اندر جهان آن خسروانی سور تووان بسور اندر بخدمت صد هزاران حور تو
وان چراغ و نور شمع دیدگان دو پور توهر دو آن را نور داده طلعت پر نور تو
آن نکات اندر طراز لؤلؤ منثور تووان ببزم اندر نثار عنبر و کافور تو
وان صفت میران پناه مجلس معمور تووان فرستادن بر ایشان خلعت و منشور تو
کز بسی خلعت سپردن مانده شد گنجور تووز بسی منشور دادن مانده شد دستور تو
من دریغ چهره عالی همی خوردم ز دورهر زمانی آفرین تو همی کردم ز دور
مهتر شاهان گیتی را همیشه کهترمگر بخدمت نامدم معذور دارد مهترم
من بدیوان و سرای پادشاه دیگرمگرچه نگذارد که یک روز از در او بگذرم
هر دو درگه را یکی بینم همی چون بنگرممن چو ایدر باشم آنجا هم چو آنجا ایدرم
ور بدولت روزگار از چرخ بگذارد سرمخادم این درگهم جاوید و خاک آن درم
من ز بهر نام تو مولای آل حیدرمتا زیم روزی سر از مهر تو بیرون ناورم
روز بدخواه تو شب باد و شب تو روز بادجاودانه روز تو با عید و با نوروز باد