گنج

شمارهٔ ۱ - ترکیب بند

نوبهار آمد کز او گیتی جوان گردد همیروی هامون همچو روی نیکوان گردد همی
تا پدید آمد نشان لاله و شمشاد و گلآبی و نارنگ و نرگس بی نشان گردد همی
لاله رنگین ز هر جائی پدید آید همیچشمه روشن ز هر سنگی روان گردد همی
مسند سنبل همه پیروزه و بیجاده گشتمفرش آهو حریر و پرنیان گردد همی
گر بهار چین ندیدی نوبهار باغ بینکاین نگار و نقش کی پیدا در آن گردد همی
بوستان مانند لشگرگاه افریدون شودشاخ گل همچون درفش کاویان گردد همی
آسمان چون پر شکوفه بوستان بوده است بازبوستان چون پر ستاره آسمان گردد همی
نیکوان را ناز بیش و رحم کم باشد همیعاشقان را صبر پیر و غم جوان گردد همی
بسکه در وی روید از گلهای گوناگون همیگلستان رشک بهشت جاودان گردد همی
بلبل از غلغل بباغ اندر نیاساید همیعاشقان را دل ز بانگ او بفرساید همی
ابر گریان را سرشگ از لؤلؤ لالا که کردباد پویان را نسیم از عنبر سارا که کرد
آن هزاران جامه دیبا بباغ اندر که بافتوین هزاران پیکر یاقوت بر دیبا که کرد
باغ را پر جامه های رومی و چینی که کردشاخ را پر حله های بسدو مینا که کرد
گنج قارون زیر خاک اندر نهان بود ای شگفتگنج قارون را میان بوستان پیدا که کرد
فرشهای کوهسار از دیبه رومی که ساختعقدهای میوه دار از لؤلؤ لا لا که کرد
بی گناهی زاغ گویا را چنین گنگی که دادبی نوائی عندلیب گنگ را گویا که کرد
گر نیامد زهره و جوزا ز گردون بر زمینمر درختان را همه پر زهره و جوزا که کرد
فرشهای خسروی در باغ و بستان که فکندنقشهای مانوی بر کوه و بر صحرا که کرد
خاک را رنگین که کرد و آب را پرچین که کردباد را مشگین که کرد و بید را شیدا که کرد
از شکوفه بوستان را برف گون بینی همهوز شقایق کوه را شنگرف گون بینی همه
ابر برگیرد ز دریا لؤلؤ خوشاب راباد بر دارد ز معدن عنبر نایاب را
این بیاراید ز عنبر سوسن آزاد راوان بیاراید بلؤلؤ لاله سیراب را
از شقایق دشت ماند دکه بزاز راوز شکوفه باغ ماند کلبه ضراب را
نیم کفته گل بشاخ نسترن بر همچنانکسیمگون پیکان بود پیروزه گون پرتاب را
قطره باران نشسته در میان شنبلیدچون بزر اندر نشانی لؤلؤ خوشاب را
کرد رنگین ابر همچون روی روی خاک راکرد پرچین باد همچون موی زنگی آب را
نو بنفشه رسته هر سو بر کنار جویبارخوار کرده رنگ و بویش رنگ مشگناب را
موی دل جویان بدو داده است گوئی رنگ رازلف دلبندان بدو داده است گوئی تاب را
از نوای صلصل و آهنگ بلبل صبحدمنیست راه اندر دو چشم بوستان بان خواب را
گلستان گردد کنون چون سجده گاه چینیانتاج گل گردد همی چون تاج شاه چینیان
کرد باغ و بوستان را خرم و آباد گلخرمی با گل بود دائم که دائم باد گل
خوش بود خوردن می روشن بزیر گل که هستبزمگاه خرمی را مایه و بنیاد گل
اندر این پالیز رسته همسر بادام بیدچون جهان روشن شود بر ما فشاند باد گل
می کند بر شاخ گل فریاد بلبل گونه گونکرد بر بلبل همانا گونه گون بیداد گل
همچو دلجویان بنالیدن زبان بگشاد رعدهمچو دلبندان بخندیدن دهان بگشاد گل
جان من بند هوای مهر جانان بسته کردور ببینی روی یار من نیاری یاد گل
بر هوا چون من بگرید هر زمانی زار ابربر چمن چون او بخندد هر زمانی شاد گل
بود از باد خزان ویران اگر بستان و باغکرد باغ و بوستان را خرم و آباد گل
چون شمالی باد بوی بید و شمشاد آوردبوی او زلفین دلبند مرا یاد آورد
تا جدائی برگزید آن ماه دستان ساز منجز بگاه ناله نشنید است کس آواز من
کین او همراه من شد مهر من همراه اوناز من دمساز او شد رنج او دمساز من
جای سیصد ناز گردد نزد من یک رنج اوجای سیصد رنج گردد نزد او یک ناز من
گر نگشتی واژگونه اختر وارون منور نبودی نامساعد دولت ناساز من
پیش رنگی بنده چون بودی تن چون شیر منپیش کبکی برده چون، بودی دل چون باز من
دور کن دستان که بانگ ناله بس دستان مندور کن بگماز کاب دیده بس بگماز من
تا نپوید سوی من شادی نپوید سوی منتا نیاید باز من رامش نیاید باز من
رنج باشد یار من چون او نباشد یار منغم بود انباز من چون نیست او انباز من
یادم آید چشم جان پرداز عاشق سوز منچون به بینم تیغ شاه معرکه پرداز من
خسرو گیتی علی کز دولت پیروز اوجز بشادی نگذراند بخت فرخ روز او
روز کوشیدن نیارد شیر گردون جنگ اواژدها زنهار خواهد روز جنگ از چنگ او
تیغ رادی زیر زنگ جهل پنهان گشته بودکف گوهر بخش او بزدود یکسر زنگ او
کوه و دریا برنگیرد روز رادی جود اوچرخ و انجم برندارد روز مردی جنگ او
گر بکوه قارن اندر می گسارد بزم اومشگ گردد خاک او دینار گردد سنگ او
آسمان تدبیر گیرد دائم از تدبیر اومشتری فرهنگ جوید دائم از فرهنگ او
گر کند شبرنگ او با چرخ گردون تاختنبی گمان از گرد گردون بگذرد شبرنگ او
چرخ دائم هست بسته زیر تنگ و بند اومرگ دائم هست بسته زیر بند تنگ او
این برد فرمان آنکس کو برد فرمان اووان کند آهنگ آنکس کو کند آهنگ او
دارد از نیرنگ سازی چرخ گردون دست بازگر بجنگ اندر ببیند روز کین نیرنگ او
شاد بادی جاودان شاها که شادی را سریرادی از گیتی بتو زیبد که راد پراسری
روز کوشیدن چو تیغت شیر جان او بار نیستروز بخشیدن چو کفت ابر گوهر بار نیست
نابریده تیغ تو روز وغا پولاد نیستنابسوده کف تو روز عطا دینار نیست
در خور گفتار هرکس مر ترا گفتار نیستجز نکو کرداریت اندر جهان کردار نیست
از بسی لؤلؤ که داری نیست شاعر در جهانوز بسی گوهر که داری در جهان زوار نیست
این جهان یک چاکرت را بایدی لیکن چه سودهیچ کس را با قضای آسمان پیکار نیست
از همه شاهان و سالاران ترا مقدار بیشزانکه زر و سیم را نزدیک مقدار نیست
شادتر زانکو دل تو شاد خواهد شاد نهزارتر زانکو تن تو زار خواهد زار نیست
مر رهی را رسم چون پاری و پیراری مدهزانکه شعر من رهی چون پار و چون پیرار نیست
رسم امسال مرا از پار افزون تر بدهزانکه شعر من نکو باشد چو شعر پار نیست
بنده شد گردون گردان همت والاترابگذراند هر زمان از مشتری بالا ترا
نامدار آنست کو بر دل نگارد نام توکامکار آنست کو بر جان برآرد کام تو
هیبت تو موی بر اندام دشمن دام کردتا همیشه باشدا اندام وی اندر دام تو
افکند آشوب و شور اندر جهان صمصام تواو فتد آرام و هال اندر فلک زارام تو
روز کین اندام هرکس را زره دارد نگاهروز کین باشد نگه دار زره اندام تو
زانکه تو مردم نوازی جان پیشین مردمانهست زار و خسته اندر حسرت ایام تو
کام تو گردد روا از گردش گردون از آنکمی نگردد آسمان هرگز مگر بر کام تو
پادشاهان خسروانی جام نوشند از کفتخسروانی می نباشد جز که اندر جام تو
مهتران دهر را باشد دل اندر بند توسر کشان ملک را باشد سر اندر دام تو
روز کوشیدن به پشت باره بر ننشست کسچون تو از هنگام آدم باز تا هنگام تو
چرخ گردون را بلندی همت تو وام دادهست پشت چرخ گردون خصم زیر دام تو
بدل بدرد شیر را گر بشنود آواز توجان برآید پیل را گر بنگرد صمصام تو
گرچه دام کس نگردد توسن گردون دونتوسن گردون سرکش نیست الا دام تو
شعر بی نام تو ننویسم بدیوان اندرونزان کجا نیکو نباشد شعر من بینام تو
گر دل اندر شعر بندم وز هوا خالی کنممردمان را یکسر اندر شعر خود غالی کنم
گر من از بند هوای دیگران آزادمیسر بسجده پیش هرکس بر زمین ننهادمی
جز ترا نگزینمی و جز ترا نستانمیبا تو مهتر شادمانی با تو کهتر شادمی
هرکه خواهد سرفرازی اوفتد در راه توسرفرازی خواستم زان در رهت افتادمی
کار گیتی راست ناید جز که با تدبیر تورشته های کار خود را زان بدستت دادمی
جز ترا کس را ندادی نور اگر خورشیدمیجز ترا کس را ندادی بوی اگر شمشادمی
نیستم الا ز تو گر آنکه من ویرانمینیستم الا ز تو گر آنکه من آبادمی
گر چو دیگر بندگان بر درگه تو بودمیهمچو دیگر بندگان اندر دل تو یادمی
خرم و دلشاد باشد هرکه غمخوارش توئیچون تو غمخوار منی من خرم و دلشادمی
گر مرا در شعر گویان جهان رشک آمدیمن در شعر دری بر شاعران نگشادمی
گر بخواهی داشتن شاها مرا آگاه کنور نخواهی داشتن هم این سخن کوتاه کن
تا بود شادی روان شاه گیتی شاد بادتا بود سختی ز سختی کار او آزاد باد
تا می معشوق باشد با می و معشوق بادتا گل و شمشاد باشد با گل و شمشاد باد
تا فلک بنیاد باشد ملک او بنیاد بادتا جهان آباد باشد ملک او آباد باد
دوستان را روز شادی بدره دینار باددشمنان را روز سختی خنجر پولاد باد
جان دشمن نار باد و خنجر او آب بادخیل دشمن خاک باد و حمله او باد باد
تا حدیث خسرو و فرهاد باشد در جهاناو بسان خسرو و دشمنش چون فرهاد باد
با معادی زهر باد و با موالی نوش بادبا مخالف جور باد و با موافق داد باد
تا بود هشتاد حد عمر عهد هر کسیحد عهد عمر او هشتاد در هشتاد باد
خسرو فیروزگر فیروز بادا جاودانشاه بزم آرای و بزم افروز بادا جاودان
هرکه او را زار خواهد جاودانه زار بادهرکه او را شاد خواهد جاودانه شاد باد