گنج

شمارهٔ ۳ - در مدح شاه ابوالخلیل جعفر

تا چمن را آسمان با سیب و آبی جفت کردبوستان را روزگار از لاله و گل کرد فرد
شاخ چون مینا میان باغ شد چون کهرباآب چون صندل میان جوی شد چون لاجورد
شب فزود و کاست روز و به نگون و سیب زردباده سرخ و برگ زرد و مهر گرم و باد سرد
همچو ناف نیکوان آبی ز شاخ آویختهوز میان ناف آهو بر کرانش بوی و گرد
باغ زرد و باد برگ از شاخ بر وی ریختهچون فشانده ساده دینار از بر دیبای زرد
همچو پیر سالخورده بد ترنج نو بباغخورد باید با ترنج نو نبید سالخورد
شاخ تا از باد گشته گوژ و بر وی کفته نارهمچو پشت و چشم خصم از خشت شه روز نبرد
باد از پالیز با بلبل گسسته پای گلرود گیرد جای بلبل باده گیرد جای گل
تا بباغ اندر ز برگ گل تهی شد گلستانمن ز روی دوست هر ساعت کنم پر گلبن آن
من همی خوانم زبر وصف جمال و قد دوستگر نخواهد فاخته نعت گل اندر گلستان
گر نباشد سنبل اندر باغ و بستان باک نیستمن ز زلف دوست بینم هر زمان سنبلستان
گر نباشد در چمن نرگس دو چشم یار منبس بود نرگس ندیده هیچ کس نرگس چنان
گر نباشد چون جنان از سوسن و شمشاد باغمن ز روی و موی جانان کاخ سازم چون جنان
گر گل از بستان برفت و بلبل از دستان بماندغم نباشد هست یار و مطرب دستان زنان
این همه پاک از پی شادی و نزهت کردنستنزهت آن باشد که آید شه ز ره شادی کنان
گر میان گلبن و بلبل فراق افکند دهراز وصال دوست هر ساعت مرا بیش است بهر
آنکه یکبارم بدیدن مژده جانان دهداین تن بی جان و بی دل را دل و جان آن دهد
جان دل کردم اسیر دلبری کو خلق رادل بدو نرگس رباید جان بدو مرجان دهد
مؤمنان را زلف شب رنگش سوی کفران کشدکافران را روی روز افزون او ایمان دهد
عنبرین چوگان و سیمین گوی او هر ساعتیجان و دل را گردش گوی و خم چوگان دهد
با پری پیکر بتی کش چهره چون حوری بودخوش بود پیوند خاصه کز پری دوری بود
تندرستی خوشتر آن کش بیش بیماری بودوصل جانان خوشتر آن کش بیش مهجوری بود
کام و دام عاشقی نزدیکی و دوری بودهمچو ناز و رنج کز مستی و مخموری بود
مشک کافوری سزد کردن ز مهر آن مهیکز رخ و زلفش ز می مشگی و کافوری بود
شادی وصل از پس غمهای هجرانی بودروز خوش اندر پس شبهای دیجوری بود
در فراق او گل سوری مغیلانم بوددر وصال او مغیلانم گل سوری بود
عاشقان را از نهیب هجر بیماری بودهمچو خصمان را ز هول شاه رنجوری بود
تا جهان باشد خداوندش حسام الدین بودهرکه مهر او نجوید جاودان غمگین بود
شمسه میران و شمع شهریاران بوالخلیلآن مؤالف زو عزیز و آن مخالف زو ذلیل
شیر و پیل از خسروان او را سزد خواندن از آنکو بگاه زهره شیر است و بگاه زور پیل
ای نبشته بر جبینت ایزد بقای جاودانای سرشته تنت را یزدان چو جان جبرئیل
همچو مهری بی علل همچون سپهری بی خیالهمچو ماهی بی بدل همچون جهانی بی بدیل
بر تو دارد جهان را از همه شری بریعدل تو دارد جهان را با همه خیری عدیل
نعمت مصری موالی را معادی را نهنگاز قیاس رود نیلی وین رود در رود نیل
ملکت گم گشته از رای تو باز آمد براههمچو بیماران بدارو همچو گمراهان بمیل
از بسی کز دست تو بارید زر جعفریبوالخلیلی گشت خواهد روزگار جعفری
دشمنان را جان ستانی دوستان را جان دهیریک هامون را بخنجر گونه مرجان دهی
درد و انده بدسگالان را بکوه و در دهیزر و گوهر نیکخواهان را بگنج و کان دهی
رنج و راحت خلق را از کوشش و بخشش دهیآب و آتش خلق را از خامه و پیکان دهی
یار تو باشد بهر کار اندرون یزدان بدانکجان و تن دائم بامر و طاعت یزدان دهی
پیشکار تو سزد گردون گردان کو بطبعسر نپیچد هرگز از کاری که تو فرمان دهی
زر که نتوان از جهان الا بدشواری ستدآنچه بستانی بدشواری بخلق آسان دهی
گر بصحرا بگذری بر خار و خاک این هر دو راقدر سیم و زر دهی و بوی مشک و بان دهی
بی نیازیها همه موجود شد از جود توداد یاران را سعادت طالع مسعود تو
گاه داد و دین و دانش در جهانت یار نیستگر بجوئی چون تو اندر این هنر دیار نیست
دشمنان را روی چون دینار گشت از بهر اینخوارتر نزدیک تو از درهم و دینار نیست
جز عطا دادنت گاه باده خوردن شغل نهجز عدو بستن بروز کار زارت کار نیست
تا جهان باشد نیابی زاسمان آزار توزانکه کس را در جهان از فعل تو آزار نیست
آفرین خوان را بر تو جاودان مقدار هستروز بخشش گنج قارون زی تو آن مقدار نیست
آنکسی کو عار دارد کش فلک بوسد زمینگر ببوسد خاک درگاه تو او را عار نیست
تیره گردد گاه کوشش زور پیل از دست توخیره ماند روز بخشش نام نیل از دست تو
شادمان رفتی براه و شادمان باز آمدیرنج ره بسیار دیدی باز با ناز آمدی
دوستان را دلفروز و نعمت افزا آمدیدشمنا نرا تن گداز و ملک پرداز آمدی
کس نه بیند چون تو انجام بدو آغاز نیکزان کجا بیننده انجام آغاز آمدی
هرچه نتوانست گفتن گفت غماز از بدیشادمان اینجا بر غم جان غماز آمدی
آسمان یار تو باد و دهر دمساز تو بادزانکه با هرکس به نیکی یار و دمساز آمدی
جانم از تن رفته بود اکنون بتن باز آمده استکز سفر با کام دل سوی حضر باز آمدی
تا تو از این ملک رفتی جان من از تن برفتجانش باز آمد بتن تا تو به اعزاز آمدی
جان و تن دادی مرا امسال و هر گه خواستهخواسته باشد بجای جان و تن ناخواسته
تا بود شاهی و شادی شاد باش و شاه باشبا سعادت یار باش و با ظفر همراه باش
از تنت چشم بدو دست بدان کوتاه بادشاد با عمر دراز و با غم کوتاه باش
هیچ مخلوقی زر از روزگار آگاه نیستهرکجا باشی زر از روزگار آگاه باش
جان بناز آگنده باش و دل ز غم برکنده باشراحت خواهنده باش و آفت بدخواه باش
چون رسول چاه داری خوبی و دانندگیبر سریر ملک عالی چون رسول چاه باش
بر همه میران عالم جاودانی میر باشبر همه شاهان گیتی جاودانه شاه باش
بر مخالف نیش باش بر مؤالف نوش باشبر معادی چاه باش و بر موالی جاه باش
تا مه و خورشید باشد چون مه و خورشید باشتا فلک جاوید باشد چون فلک جاوید باش