شمارهٔ ۹۸
ای زدوده دل و زدوده سخنتازه گشت از تو روزگار کهن
زائران سر نهاده اند بتومال تو زین قبل نگیرد تن
بگشائی دل یکی به سخابزدائی دل یکی بسخن
بی تو رادی چو دیده بی دیداربی تو شادی چو دست بی ناخن
وعده کردی مرا بزیر نخووعده خویش را خلاف مکن
آی آفت شهر و فتنه برزناز روی تو خیره ماند مرد و زن
ماهی و که دید ماه سنگین دلسروی و که دید سر و سیمین تن
ای من رهی آن دو چشم زوبین دارای من رهی آن دو دست زوبین زن
زان دستان بسته دل شده عاشقزین زوبین خسته تن شده دشمن
گر من ز غم بمیرم سزد تا توبا میر همی روی سوی ار من
چون جوشن پوشیدی گه رفتنشد تیر علم را دلم بند جوشن
پیراهن آهن آن دلت بس بادز آهن چکنی تو نیز پیراهن
نه در خور جنگ و در خور رزمیای در خور بزم و در خور گلشن
یارب تو بگردان نیت خسروزین عزم درست کردن و رفتن
گر میر مرا رها کند زندهبه آید مرا زین غزا کردن